تبليغاتX
آن روزها
وقتی کوچک بودید ...
مادر جان برای تو می نویسم .

با اینکه می دانم هیچ گاه این مطلب را نخواهی خواند و  هیچ کس به تو نخواهد گفت.

عزیزمن

 خاطره خوش کودکی وقتی که با دست هایت برایمان شیرینی درست می کردی و بوی خوشش تمام خانه را پر می کرد . یا وقتی برایم لباس می دوختی ومن با پوشیدن آن بر دو ستانم مبا هات می کردم . همه را خوب بیاد دارم .

 امید من 

میدانم اکنون آن دستهای قوی و هنر مند . دیگر توانایی چندانی ندارند .

می دانم در پا هایت رمقی نمانده .

یادت می آ ید هدیه روز مادری را که برایت خریده بودم . می دانم که حتما به یاد داری ! سا عت زنا نه زیبایی بود که تا چندی پیش آ نرا داشتی .

خوشحالیت را بیاد دارم وقتی هدیه را گرفتی .

عزیزمن اکنون چه چیزی تو را خوشحال می کند ؟

دستگاهی کوچک وخانگی که بتوانی فشار خونت را چک کنی .

یا یک عصای جدید ؟

 عزیزمن تمام نیروی جوانیت را به پای ما ریختی وچنان همیشه از خود گذشتگی نشان می دادی که یک روز وقتی کمی میوه برا ی خودت در بشقاب گذاشتی و خوردی من تعجب کردم .

که چه شده مادر به خودش می رسد ؟ مثل اینکه قرار بود همیشه مادر میوه را برای پذیرایی ما بیاورد!


عزیزمن چنان خودت را وقف ما کردی که تا چند سال پس از از دواجم موقع خدا حافظی دو سا عت تمام گریه می کردی. ومن فکر می کردم اگر یک روز تو را نبینم خواهم مرد .

ولی الان

می بینی چه پوستی کلفت کرده ام .!

 در عوض این همه فدا کاری تو چیزهایی یاد گرفتم و به فر زندانم نیز آ مو ختم . 

آمو ختم  وابسته من نبا شند . خوب زندگی کنند حتی اگر من نباشم

 آ موختم پس از بزرگ شدن و رفتن به خانه همسر

به جای دلتنگی وزاری کردن به خود و همسرانشان برسند . و به زندگی شان عشق بورزند .

یاد دادم فرزند عزیز است و همیشه عزیز خواهد ماند ولی نا چار روزی خواهد رفت پس نباید خیلی او را به خود وابسته کنیم .

یاد دادم فرزند عزیزاست ولی پدر بچه هم عزیز است . پس همسری را فراموش نکنند .

و بدانند هر کس زندگی خود را دارد .


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/20ساعت 18:50  توسط مادر  | 

کوچولو بودی ُ

باهوش و دوست داشتنی ُ تو را به مهد قرآنی که نزدیک خانمان بود گذاشتم . خیلی خوب قرآن و حدیث  را یاد می گرفتی .

یکبار تو را به مسجد بردم . آ نجه یک بر نامه قر آ نی بود . مجری اعلام کرد خانم کو چولوها و آ قا کو چولو هایی که در مسجد هستند هر کدام دوست دارند بر نامه ایی اجرا کنند بیایند .

چند نفر کو چولو آ ماده شدند و منهم تو را فرستادم و سفارش کردم حدیث النظافه و من الایمان را بخوان . چون می دانستم خوب بلدی ومشکلی پیش نمی آ ید .

بچه ها یکی یکی از سن بالا رفتند و هر کس هر چه بلد بود خواند . تا نوبت به تو رسید .قلبم به شدت می زد . واز خوشحالی و دلواپسی نمی دانستم چه کار کنم .

تا بالاخره تو هم بالا رفتی و حدیث را خواندی .

وقتی خواستی پایین بیایی مجری گفت : آ فرین دختر کو چولو حالا می دانی این حدیث مال کیه ؟

بر و بر نگاه می کردی ونمی دانستی چه جواب بدهی . و من فکر اینجایش را نکرده بودم .

مجری محترم دو باره پرسید : منظورم اینه چه کسی این حدیث رو گفته

فکری کردی و گفتی : خانم مربیم گفته

صدای شلیک خنده نماز گزاران فضای مسجد رو پر کرده بود .

ومجری انقدر خندید که ادامه بر نامه را به کس دیگری سپرد .

 و تو دوان دوان به آ غو شم پریدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/14ساعت 17:0  توسط مادر  | 

هر سال بها ر که می شد بازار جوجه مرغها و اردک های یک روزه گرم بود .

بیرون که می رفتیم با اصرار شما مجبور می شدم که برای هر کدومتان یکی بخرم .

معمولا جوجه فاطمه همان روزهای اول می مرد .

ولی جوجه های نرگس تا مدت زیادی بودن .

زهرا هم که با جوجه هایش فیلمی بود وازشان کار می کشید تا یک ماهی زنده می ماندند .بعد هم با یک مراسم خاک سپاری مفصل و چند عکس از نحوه به خاک سپاری قضیه خاتمه میافت .

ولی یادم میاید نرگس یک جوجه اردک داشت که اسمش را عسل گذاشته بود . خیلی خوب ازش نگهداری می کرد .ولی یک روز در اثر فاجعه ایی ( افتادن درون توالت )جوجه مریض شد .

حالا بماند که با چه مصیبتی جوجه را بیرون کشیدیم وشستیم .!؟

ولی یک پایش کج ماند .

نرگس هر روز با دل سوزی مادرانه پایش را چرب می کرد و آنتی بیوتیک د ر آبش می ریخت و قربان صدقه اش می رفت .

دیگر جوجه بزرگ شده بود ولی خیلی زشت بود .

یک روز به حاجی گفتم : این جوجه روز به روز زشت تر می شود . ودر ضمن می ترسم بمیرد ، آ نو قت عزاداری نرگس را چکار کنیم .

بیا این را ببر بده به کسی و ما را راحت کن .

خلاصه با نقشه من بابا به این کار تن داد.

 یادم می آ ید روزی که تو از مدرسه آ مدی و سراغ اردکت را گرفتی .اول فکر کردی که مرده وکلی گریه کردی .

ولی وقتی به تو گفتم عزیزم یک جایی هست که از اردک های مریض نگهداری می کنند و ما هم اردک تو را به آ نجه فرستادیم آرام شدی .

وبا شادی گفتی پس وقتی خوب شد . می آ وریمش .

منم گفتم : (عزیزم .وقتی خوب بشه پرواز می کنه ومیره پیش پدر مادرش .)

از روی رضایت نفسی بلند کشیدی ولبخند زدی .

عزیزانم با اینکه در این کشور من هیچوقت ندیدم جوجه بفروشند ولی این خاطره را برایتان نوشتم تا بدانید لازم نیست چیزی باشد تا شما را بیاد بیاورم .

شما در روح و جان من زندگی میکنید و همیشه به یادتان هستم .

وبه اندازه تعداد نفسهایم هر لحظه برایتان دعا می کنم  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/24ساعت 15:58  توسط مادر  | 

سلام

می گن چن ر وز بیشتر تا سال جدید نمونده.

هر کس مشغول کاریه

یکی سبزه میزاره

 یکی سفره می چینه

ومن

یادم میاد به سالهای قبل وقتی با شما بودم .

اصلا دلم نمی خواد اشکتونو این شب عیدی در بیارم .و راستش اولین باریه که دلم نمی خواد این آ م رو بخونید .

یاددش به خیر سال گذشته زهرا چه با سلیقه سفره رو چید . حتی یه دونه هم برا خونه آ قای سفیر درست کرد که بعد تو تلویزیون آ لبانی نشونش دادن وچقدر هممون ذوق کردیم .

یادش به خیر روزایی که هنوز عید نشده برا  عیدی اتون نقشه می کشیدید .

خدا رو شکر . بالا خره همتون سر و سامون گرفتید .

ومن امسال در حالیکه عکس همه عزیزانم رو دور سفره هفت سین می گذارم برای همتون دعا می کنم .

راستی دو ستان عزیزی که همیشه منو مورد لطف خودشون قرار میدن از اینکه من جواب پیغامشون رو نمی دم ناراحت نشن  حقیقت اینه که من آدر سشون و ندارم آگه لطف کنن واز وبشون پیغام بزارن من از شرمندگیشون در میام 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/25ساعت 13:58  توسط مادر  | 

پس ازماهها انتظار بالاخره هر دو گل کو چکم پا به عرصه خاکی گذاشتن .

تحیت خانم روز 23 بهمن

و

علی آقا روز 24 بهمن

ومن یکنفس راحتی کشیدم .به قول بعضی یا که میگن شما همه چیز تون عجیب غریبه نوه دار هم که می شین تودوروز و پشت سر هم نوه دار می شین .

منم میگم :تا کور شود هر آنکه نتواند دید .

خلاصه خبراز همه دو ستان عزیز که در این مدت دعا گو بودن ومنو همراهی کردن نهایت تشکر رودارم.

و امید وارم یه روز م شما طعم شیرین مادر  بزرگ بودن یا پدر بزرگ بودن رو بچشید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/27ساعت 9:13  توسط مادر  | 

سلام

چی می شه بعضی

وقتها آدم در خودش توان وانرژی مضاعفی رو می بینه ؟

لابد می پرسید چطور ؟

آخه الان من دقیقا همین حال رو دارم .

احساس می کنم شکست نا پذیرم .و می تونم یک تنه به جنگ تمام سختی ها برم . دلم می خواد به هرچی

انرژی منفیه پوز خند بزنم تا ازم نا امید بشه و بزاره بره .

دلم می خواد این روزهای خوش زندگی آروم آ روم بگذره تا با ذره ذره  وجودم احسا سش کنم .

می دونم هیچ کدوم از شما نوه ندارید و شاید متوجه حرفام نشید ولی ایشالله یه روزکه نوه دار شدید واز شوق دیدنشون دل توی دلتون نبود به یاد حرف من بیفتید و خواهش می کنم الان هم قدر مادر بزرگاتون رو بدونید چون من فکر می کنم همه مادر بزرگا مثل من عاشق نوها شون هستن .

فقط

چن روز دیگه مونده تا دو موجود عزیز و دوست داشتنی

.دو فرشته کوچک ،زمین خاکی ما رو دوباره متبرک کنن.البته این دو مسافر کوچک به فاصله یک هفته ازهم متولد می شن .

میشه همه از الان بهم تبریک بگن؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/17ساعت 11:41  توسط مادر  | 

وقتی خیلی کوچک بودی وبه گمانم چهار یا پنج ساله بودی ،زیاد راجع به خدا سوال می کردی ،

می پرسیدی :مامان !خدا مار رو می بینه ؟

بله

صدای ما رو هم می شنوه ؟

 بله عزیزم .

حتی اگه چیزی تو دلمون هم باشه ، می دونه میفمه .

آ ره قربونت برم

مامان ، اگه آدم کار بدی کنه خدا چیکارش می کنه ؟

خوب می ندازدش تو جهنم .

یه فکری کردی و بعد گفتی : مامان خدا مارو ساخته ؟

بله

یعنی ما مثل عروسک های خدا هستیم ؟

مثلا آره

نگاه معنی داری کردی و گفتی : مامان من باورم نمی شه خدا کسی رو تو جهنم بندازه .

چراعزیزم ؟

چون من حتی عروسک بدای خودم هم تو آ تش نمی ندازم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:4  توسط مادر  | 

سلام بر همه دوستان و فرزندان عزیزم .چند وقتی در خدمتتون نبودم و خدا می دونه که دلتنگتون شده بودم .

امید وارم که مادر خودتونو فراموش نکرده با شید .

این روزا انقدر دلم تنگه وعزادار حسینه !

انقدر غصه بچه های ابا عبدالله حسین رو می خورم که دیگه نمی تونم از خا طرات بچه های خودم بنویسم .

ایشالله خدا در این ایام توفیق آ دم شدن رو بهمون عنایت بفرماید .

ایشالله از این به بعد زود به زود می ام .

و اگه شما هم مثل همیشه لطفتتون شامل حال من بشه و بهم سر بزنید خو شحال میشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 18:21  توسط مادر  | 

سلام به همه دوستانم

 این دفعه نمی خوام خاطره بنویسم  بلکه چون منتظر دو نوه دیگه هستم ،  می خوام کمی از تجربیاتم بنویسم . برای این کار از زبان کودک در مقاطع سنی مختلف آ گهی استخدامی تهیه کردم . که با اینکه کمی طولانیه ولی خالی ازلطف نیست .

 این رو هدیه می دم به دخترانم که دارن مادر می شن .

و

به پسرانم

 که بدونن چه چور مادرهایی رو به استخدام گرفتن تا اونا رو به اینجا رسونده .

یک نوزاد برای استخدام مادر نمونه آ گهی زیر را در روزنامه های پر فروش چاپ کرده است :

 مورد نیاز :  

 

 آسان گیر – بی خیال – در عین حال عاشق مواظبت از نوزاد – باید از تاب دادن نوزاد لذت ببرد – هر دو ساعت یک با ر با نهایت  صبر و حوصله بیست دقیقه تحمل داشته باشد تا نوزاد شیرش را کامل بخورد – در این فاصله او حق ندارد حتی یک وول کوچک بخورد ! خوابش سبک با شد و به سرعت برق از جا بپرد . مدرک تحصیلی مهم نیست ، فقط باید هفت روز هفته را کار کند . تعطیلی و مرخصی موقوف ! مگر اینکه بتواند مادر خودش را به طور موقت برای نگهداری از من راضی کند . امکان ترفیع و اضا فه حقوق ؟صفر!  

 

 یک سال و نیم بعد ، کاندید مادر نمونه ، تغیرات اساسی می کند و باید صاحب توانایی های زیر باشد :

 

مورد نیاز : قهر مان درجه یک المپیک برای اینکه بتواند بدون کمترین احساس خستگی ، از کودک نو پا مرا قبت کند . واکنش های سریع و دقیق ، انرزی بی پایان و صبر ایوب مورد نیاز است .

 مدرک دانشگاهی مفید است . آ گاهی و تسلط به کمک های اولیه ضروری است . باید بتواند رانندگی و آ شپزی (مخصوص کودکان )کند و با وجود اینکه یک موجود کوچک در کارش دخالت می کند ، بی وقفه کار کند .

 ساعت کار : پانزده سا عت در روز . تا و قتی بچه خوابش نبرده ،

 

در 18 ماه بعدی ، همین مادر باید داری توانایی های زیر بشود :

 

موقعیت عالی برای استخدام:  متخصص در آ موزش قبل از دبستان برای ایجاد انگیزه و خلا قیت در کودکا ، آ موزش مهر ورزی به دیگران و فراهم نموودن محیط مناسب برای یاد گیری ، باید در هنر ، مو سقی و تفریحات سالم تجربه داشته باشد و بتواند دست کم یک زبان خارجی را خوب صحبت کند . تحصیل در رشته های زبان شناسی ، روان شناسی و آ گاهی بر شیوه های آ موزشی ، مفید است .

پنج روز در هفته ، آن هم مو قعی که مهد کودک دایر است و کودک هم بیمار نیست ، می تواند چند ساعت نفس بکشد .

 

 

هنگامی که کودک بین شش تا دوازده سال دارد ، ثبات شغلی مادر بهتر می شود و او می تواند خیلی راحت با شرایط زیر کنار بیا ید و این توانا یی ها را کسب کند :

 

فر صت شغلی عالی : برای متخصصان او قات فرا غت ، اردو بردن ، آ مو زش هنر های سر خپوستی و همه ورز ش ها . ( برای پسر ها ) وبرای دختر ها ( آ رایش گری )

 باید بتوان در هر لحظه و هر سا عتی که لازم باشد به او رجوع کرد . باید بتواند هم مادر سفر باشد هم مادر حضر ، هر وقت لازم بود ، نباشد و هر وقت لازم بو باشد !  مهارت  در روابط عمومی لازم است . باید بتواند به شکل مو ثری با معلم ها ، مسئو لان مدرسه  و با بقیه پدر مادر ها  کنار بیاید . باید در باره مسا ئل جنسی مطالب مهمی را بداند و ریا ضیا تش هم خوب باشد . حق ندارد با گل بازی ، جمع آ وری حشرات ، حیوانات خانگی ، رفت و آ مد بچه های همسایه اعتراض کند .

 

وظایف مادری وقتی که بچه به سیزده تا چهارده سالگی می رسد ، به کلی فرق می کند و باید توانا یی های جدیدی پیدا کند :

 

 

شغل آ ماده : متصص در روان شناسی دوران بلوغ ، با تجر به های فراوان برای غذا به میزان زیاد ، صبر و شکیبایی فراوان برای برآ وردن نیازهای اصلی ، کمی نا شنوا یی مفید است .شاید هم لازم باشد در گو شهایش کمی پنبه بگذارد ، هرگز نباید حر ف های خارج از حد وادب بزند !

 

 

وقتی بچه هجده ساله می شود ، همه نقش های مادری ، حول محور توانایی های زیر می گردد :

 

 

مورد نیاز فوری : ماشین چاپ پول !  به محض احساس نیاز به لباس ، موسیقی یا ماشین سواری ، به همراه بقیه دانشجویان ، باید پول آ ماده باشد ، نصیحت به هیچ وجه ضرو رت ندارد . ممکن است دوره این استخدام به مدت بسیا ر نا معلومی طول بکشد ! در او قات فراغت هم باید برای تولید در آمد بیشتر ، فعالیت کند ،

 

 

بدیهی است که در صورت بیشتر بودن بچه ها ، این مشخصات باید در تعداد بچه ها ضرب شود !

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/25ساعت 16:31  توسط مادر  | 

.

اون روز سرمای سختی خورده بودی. وحالت هیچ خوب نبود در منطقه ما فقط یک دکتر بود که دکتر همه چیز بود . من تورو پیش اون بردم و دکتر پس از معاینه گفت که باید آمپول بزنی.

و چون حالت خیلی بد بود ودر شهرک ما هم داروخونه نبود . دکتر گفت الان خودم یک آمپول پنی سلین می زنم تا شما بعد برید واز دارو خونه بگیرید .

تا اسم آمپول و شنیدی غو غایی به پا کردی.وگفتی که آمپول نمی زنی .

دکتر رفت آمپول رو آ ماده کند .و من سعی در آرام کردن تو داشتم که البته بی فایده بود .

 بالاخره دکتر آ مپول به دست آمد و تو جیغ می زدی .هر کاری می کردم از پست بر نمی اومدم .

یک ربعی همینطور درگیر بودیم تا دکتر گفت این آمپول دیگر رسوب کرده و به درد نمی خورد وباید یکی دیگه بیارم . ناگهان تو شجاع شدی و گفتی: آ مپول می زنم به شرطی که مامان از اتاق بیرون برود .

من که خیلی تعجب کرده بودم از اتاق بیرون رفتم.

بعد از چن دقیقه دکتر از اتاق بیرون آمد و گفت: خانم بچه کجاس ؟

گفتم:داخل بود دیگه

گفت: هیچ کس داخل نیست .

با تعجب داخل اتاق آمدم و همه جا را گشتم ولی مثل اینکه یک قطره آب شده بودی ورفته بودی

دکتر گفت شما بیرون بودی ندیدی بیرون بیاید ؟

گفتم : نه ! شما چی ؟ بچه که همین جا بود .

خلاصه مشغول صحبت بودیم . که ناگهان یک چیزی مثل جت از زیر تخت که ملافه سفید و بلندی رویش کشیده شده بود بیرون پرید و به حیاط رفت . اول فک کردم گربه است . بعد دیدم نخیر تویی .

 خلاصه چن دقیقه من و دکتر تو شک بودیم بعد هردو شروع به خندیدن کردیم . دفعه بعد که به دکتر رفتم دیدم ملافه تخت رو کوتاه کرده.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/10ساعت 13:42  توسط مادر  | 

اولین سالی بود که روزه می گرفتی البته هفت ساله بودی. آ ن سال ماه رمضان مثل الان گرم وطولانی نبود .

 یادمه روز اولی که روزه گرفتی . با اینکه روز کوتاه بود ولی از وقتیکه از خواب بیدار شدی بی تاب بودی و هی می پرسیدی پس کی اذان می شه ؟

می گفتم : اگه تشنه ایی آب  بخور یه کم اشکال نداره .

می گفتی : نه تشنه  نیستم.

دوباره یکم دیگه می پرسیدی چقد طو لانیه پس کی شب می شه .

می گفتم : می خوای یکم غذا بخوری ؟

می گفتی : نه

خلاصه تا شب شد و با صدای الله اکبر تو پریدی تو دستشویی

بعد گفتی فک می کردی هر کس روزه دار است دستشویی هم نباید برود وگرنه روزه اش خراب می شود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 11:7  توسط مادر  | 

بالاترین معرفت :شناخت خدا

بزرگ ترین معلولیت : ترس

بهترین روز: امروز

آ سان ترین کاری که می توان کرد : یافتن خطای دیگران

 بی فایده ترین سرمایه : تکبر

 بزرگترین اشتباه : تسلیم شدن

 بزرگترین سد : خود پرستی

 بزرگترین آ رامش : کاری را به بهترین شکل انجام دادن

 ناپسند ترین آ دم: آ دم نق نقو

 بد ترین ورشکستگی : از دست دادن اشتیاق

 بزرگ ترین نیاز : عقل سلیم

 بی معنی ترین احساس : حسرت خوردن برای مو فقیت دیگران

 بهترین هدیه : بخشش

 بزرگ ترین لحظه : مرگ

بزرگ ترین چیز در دنیا : عشق

+ نوشته شده در  جمعه 1390/05/14ساعت 12:58  توسط مادر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/03/23ساعت 12:29  توسط مادر  | 

این خاطره رو یکم زودتر از موعد می نویسم . چون میدونم .به زودی سرم شلوغ می شه و دیگه نمی تونم آ پ کنم .

 آآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخههههههههههههه

 دختر عزیزم می خواد بیاد و من خیلی خوشحالم .

حالا خاطره :

ماه شعبان بود و روزهای نزدیک شدن به تولد منجی عالم بشریت امام زمان(عج)

ما تازه از محله ایی به محله دیگر اسباب کشی کرده و جا به جا شده

بودیم . سرظهر بود و نان نداشتیم .دختر کوچکم رو فرستادم که از نانوانی نان بگیرد .

 طولی نکشید که با لبی خندان آمد و گفت مامان واقع اینجا محله خوبیه !

 در حالیکه نان سنگک داغ ( چقدر دلم براش تنگ شده ) رو ازد ستش می گرفتم پرسیدم چطور ؟

 گفت : داشتم از نونوایی بر می گشتم که یه آ قایی جلوم یه بشقاب پر از پول و شیرینی گرفت و تعارف کرد منم یه شیرینی و یه صد تومنی بر داشتم .بعد هم در حالیکه صد تومنی مچاله شده رو نشونم می داد گفت : خیلی پول داشت حتی هزار تومنی ولی من خجالت کشیدم پول بزرگ بردارم وهمین و برداشتم .

من که هنوز متعجب بودم و یکمی هم خوشحال رفتم که به کارهایم برسم . در حین کار کردن یادم افتاد ای بابا نیمه شعبان نزدیک است و مردم برای جشن پول جمع می کنند ......

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/03/23ساعت 12:29  توسط مادر  | 

آن روز هم جمعه بودُ دقیقا مثل امروز . 

جمعه  ششم خرداد ماه .

 آنروز هم مثل امروز کلافه و سر در گم بودم و منتظر .

 وقتیکه صدای الله اکبر موذن با صدای گریه تو یکی شد.ومن

امید وار تو را در آ غوش گرفتم و دستان کوچکت را بوسیدم وبه بزرگی خدا اعتراف کردم . با تمام وجودم عهد بستم که تمام تلاشم را برای به ثمر رسیدن تو

به کار گیرم .

 عزیزم

 چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده .

 چقدر کودکیت زود گذشت و برای خودت خانمی شدی و اکنون که خودت گلی زیبا را در دامن می پرورانی امید وارم گلت مثل گل من با شد

 می بو سمتتتتتتتتتتتتتتتتتت

+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/06ساعت 14:56  توسط مادر  | 

سلام به همه فرزندان ودوستای عزیزم

 این بار می خوام به بهونه فرا رسیدن میلاد حضرت فا طمه زهرا ( س)

 چندجمله از سخنان زیبای ایشان را برا یتان بنویسم

 از حضرت فاطمه زهرا (س) روایت شده که رسول خدا فرمودند: امام همچون کعبه است که باید به سویش روند ،

 نه آ نکه( منتظر باشند تا)او به سوی ایشان بیاید

حضرت فاطمه (س) فرمود : هر کس عبادت خالصانه خود را به سوی پروردگار بالا بفرستد ، خداوند هم بهترین مصلحت های خود را به سوی او نازل می کند ( از جانب خداوند مصالح و خیر به او رو می آورد.)

 

حضرت فاطمه (س) فرمود: (بهترین شما کسی است که شانه هایش - برای تحمل و برد باری در مقابل رفتار نا مطلوب دیگران - نرمتر باشد و نیز با همسرش به اکرام و احترام بر خورد کند.)

 

حضرت فاطمه ( س) فرمود : ( پدرم رسول خدا به من فرمود : ای فاطمه ، هر کس برتو صلوات بفرستد ، خدای تعالی او را می آمرزد و در هر کجا از بهشت که باشم ، او را به من ملحق می کند .)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/02/27ساعت 12:59  توسط مادر  | 

سالها قبل از یک عزیزی که درس حوزوی می خوند شنیدم که می گفت: ( یه استادی داشتیم که گاهی وقتا می گفت خدایا چه قدر دلم برای نانهای برفی تنگ شده )

این بنده خدا می گفت :من همیشه می خواستم بپرسم قضیه این نانهای برفی چیه ؟ولی حیا مانع می شد .

تا اینکه یه شب توی یه مجلس خودمونی که تعداد مون هم کم بود به خودم جرات دادم و گفتم : ( ببخشید استاد قضییه نانها ی برفی چیه ؟ )

 استاد آهی کشید و گفت:  ( وقتی کوچک بودم مادر و پدرم به رحمت خدا رفتند . یه پدر بزرگ ومادر بزرگی داشتیم که ازمن و برادر کوچکترم مراقبت می کردند تا اینکه یک سال قحطی شد و نان کمیاب .

یک شب هوا بسیار سرد بودو برف سنگینی می بارید ،من و برادرم گر سنه بودیم . برادرم از گر سنگی گریه می کرد و نان می خواست ننه و بابا یمان خیلی نا راحت بودند ولی هیچکاری از دستشان بر نمی آمد  .

تا این که بابایمان طاقتش طاق شد و به حیاط رفت و ننه را هم صدا کرد .

ما از پنجره تما شا می کردیم که بابا روی برفها نشست و به مادر بزرگ گفت که تنور را روشن کند .

بابا دستهایش را به طرف آسمان بلند کرد ودعا کرد و بعد مشت در برف های کف حیاطانداخت و آنرا مثل چانه نان درست کرد و به دست ننه داد .

ننه چانه های برفی را می گرفت و در تنور می زد .

طولی نکشید که بوی خوش نان تمام خانه را پر کر د.

 استادمان در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود آهی کشید و گفت خدایا چقدر دلم برای آن نانهای برفی تنگ شده.

حالا خدایا من می گویم: خدایا ما نان برفی نمی خواهیم  . خورشید را بفرست تا بلکه برفهلی و جو دمان آب شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/02/13ساعت 20:8  توسط مادر  | 

عزیز من

 وقتیکه خداوند وجود مبارک تورا در من نهاد و دانستم حامل امانتی عظیم هستم

دیگر خیلی مواظب بودم

 هر چیزی را نمی خورد م و هر حرفی را نمی زدم وبسیار با قرآن مانوس بودم

 تا تو پا به عر صه دنیای خاکی گذاشتی 

بسیار با شکوه ودوست داشتنی

 و من در تو خدا را می دیدم

و حالا  که خدا را می دیدم پس باید بیشتر مواظبت می کردم 

و کردم.

یک روز که مشغول تلاوت قرآن بودم متوجه شدم تو ادامه کلمات را می گویی 

واین برای من خیلی جالب بود از تو پرسیدم :از کجا بلدی ؟

وتو با زبان شیرینت پاسخ دادی : مامان من اینها رو قبلا یه جایی شنیدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/02/07ساعت 15:3  توسط مادر  | 

سلام

کوچیک که بودید ،وقتی می خواستم اسپند براتون دود کنم ، که چشم نخورید!

می گفتم :خدایا به حق اون ساعتی که حضرت محمد (ص)اسپند رو کاشت،

 وبه حق اون روزی که حضرت علی (ع) برداشت،

وبه حق اون روزی که حضرت فاطمه(س) برای حسن وحسینش دود کرد،

 فرزندانم رواز چشم بد دور کن.

حالا هم خدایا به حق تمامی آنها فرزندانم رو در پناه خودت بگیر .

                                                                                       آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/29ساعت 20:0  توسط مادر  | 

آن روز به همراه بابا تصمیم گرفتیم که شماها را به دکتر ببریم وگوشهایتان را برای گوشواره سوراخ کنیم.

 سه تا نوبت گر فتیم ورفتیم از شانس مان مطب فو ق العاده شلوغ بود نوبت به ما رسید ُنفر اول را بردیم وگوشهایش را سوراخ کردیم وبعد نفر دوم وهمین طور سوم  لازم به گفتن نیست که آدمهای فضولی که با هم پچ پچ می کرند و همچنین کسانی که با نگاه ترحم آمیز و یا لبخندی بر لب این آمد ورفت ما را بدرقه می کردند بالاخره کار تمام شد و گریه شماها هم  همینطور . اما طولی نکشید که تو دوباره شرو ع به گر یه کردی هر چه سعی می کردم نمی توانستم تو را آرام کنم ونمی دانستم مشکل چیست . بالاخره اشاره به گوش خواهرت کردی وگفتی: من از اینا ندالم

بله تو فکر می کردی که دکتر برایت گوشواره نگذاشته .چون گوشهای خودت را نمی توانستی ببینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/01/18ساعت 13:27  توسط مادر  | 

سلام 

بوی عید می آید هر کس کاری دارد فکر کنم فقط من بیکارم گفتم یه خاطره براتون بنویسم یکم بخندید در ضمن هر کس بگه این خاطره راجع به کیه یه جایزه هم پیش من داره

چند سال پیش دم عید گفتم منم یه چیزی بکارم سبز بشه

 گفتم خوبه نخود بکارم نخود هارو که خیسوندم گذاشتم توی حیاط تا مراحل دیگش انجام بشه که یه دفعه تو اومدی با چشم گریون که دماغم درد می کنه

هر چه نگاه کردم چیری دستگیرم نشد گفتم وایسم تا بابا بیاید شاید او بفهمد چی شده.

اما دماغت لحظه به لحظه بیشتر باد می کرد وگنده می شد  بالا خره بابا آمد وتو را به دکتر بردیم دکتر پس از معاینه گفت آن ته تها یک نخود در حال سبز شدن است  از فکر اینکه از دماغت یه جونه سبز خوشگل بیرون بیاید خنده ام می گرفت البته این اتفاق نیفتاد ودکتر باهزار بدبختی نخود را بیرون آورد واین دفعه اول وآخری بود که من نخود ولوبیا کاشتم

عید همگی مبارک

سال خوبی داشته باشی

ایشالله سال دیگه عید رو همراه آقامون جشن بگیریم که به اون می گن عید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/25ساعت 21:5  توسط مادر  | 

سلام

این دفعه می خوام براتون مطلبی بگم که شنیدن خالی از لطف نیست

 میگن در گذشته مردم خیلی عمر می کردن.مثلا حضرت نوح(ع) طبق فرموده قرآن  ۹۵۰ سال مردم رو به یکتا پرستی دعوت کرد حالا چند ساله بوده که به پیغمبری مبعوث شده وبعداز اون ۹۵۰ سال هم پیغمبر بوده بماند!

خلاصه یکی از پیغمبرها که به ظاهر حضرت عیسی بوده یه روز از قبرستان عبور میکنه می بینه یه پیرزنی سر یه قبری خیلی مویه وضجه می زنه وهمش می گه جوون عزیزم و.......

حضرت جلو میره میگه مادر این کیه؟

میگه پسرمه که جوون مرگ شده

حضرت می فرماد چند سالش بوده؟

می گه جوون بوده بچم .همش ۲۰۰ سال بیشتر عمر نکرد

حضرت می گه میخوای خبر بدم بهت از مردم آخرالزمان که چقدر عمر می کنن ؟اونا ۷۰ -۸۰ سال بیشتر عمر نمی کنند

پیرزن با تعجب میگه تو این فرصت کم چیکار می کنند؟

حضرت می گه:اوووووو خانه می سازن،برج میسازن،بر سر مال دنیا دعوا می کنن ...

پیرزن  می گه : من اگر بجای این مردم بودم تموم عمرم رو به سجده می گذروندم ۷۰ سال چیزی نیست که آدم به خاطرش بخواد خونه بسازه

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/21ساعت 20:39  توسط مادر  | 

از صبح زود در دلم غوغایی است

نمی دانم خوشحالم یا ناراحت

حس غریبی دارم ، آخر امروز تولد تواست و دوست داشتم در این روز  کنارت باشم  .عیبی ندارد

حالا که این طور است خودم برایت تولد می گیرم

باید کیک درست کنم

 نگاه کن قشنگ است (لایش خامه وموز وبادام گذاشته ام)

 خودش هم شکلاتی است

از شادی در پوست خود نمی گنجم باید دیگران را هم در این شادی سهیم کنم

فهمیدم! کیک را به محل کارمان می برم

عجیب است امروز حیاط اداره پر از گلهای نرگس شده!


در دلم عروسی است . زیر لب میگویم خدا دستت درد نکنه تو هم بله....

کیک را که می برم همه خوشحال می شوند وبرایت شعر تولد می خوانند می گویند انشاالله صد سال عمر کنه.

برای شما هم کیک می برم

بفر مائید


راستی بابا کجاست ؟

آمد در دستانش پر از گل نرگس است.

خنده ام می گیرد

بابا از باغچه حیاط گل چیده!

راستی این گلها را برای من چیده یا تو؟

 گلها را می گیرم و از اعماق وجودم بو می کنم

چه بوی آشنایی دارد

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/13ساعت 21:7  توسط مادر  | 

امروز حوصله ام سر رفته بود به یاد خاطره ای افتام که شنیدنش خالی از لطف نیست:

یک روز بی حوصله در حیاط خانه نشسته بودم.

تو آمدی وگفتی:مامان چی شده ؟ حوصله ات سر رفته؟

گفتم: بله

 گفتی الان یک کاری می کنم که حوصله ات سر جایش بیاید .

 بعد از چند لحظه تو به کوچه رفتی .ومنهم به دنبال کارهایم رفتم.

اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای دعوای دو کودک بلند شد.

بعد با صدای جیغ و داد آنها مادرانشان وارد دعوا شدند و برای رفع و رجوع دعوا وارد منزل ما شدند

و من ناچار شدم برای آرام کردنشان قدم جلو بگذارم ولی فایده نداشت .

 نمی دانم چگونه به جان هم افتاده بودند که آرام نمی شدند.

از سرو صدای مادران و بچه هایشان چند تا  همسایه دیگر هم آمدند

 و در عرض یک ربع ساعت حیاط خانه ما غلغله شد و من نمی دانستم چه کنم .

در همین گیرو دار تو گوشه ی لباسم راکشیدی و با شیطنت گفتی : مامان حوصله ات جا آمد؟!

تازه آن وقت بود که فهمیدم این همه سرو صدا از کجا آب می خورد!! 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/23ساعت 19:55  توسط مادر  | 

تولدم مبارک

لابد تعجب میکنی !!

تعجب نداره

چون به نظر من تولد یک کودک تکثیر شدن ماردش است

میدانی یعنی چه؟!

یعنی وقتی که یک کودک به دنیا می آید مادر در میان انتظار و درد بارها شکسته میشود

بارها تکثیر میشود

تا فرزندش به دنیا بیاید 

بنابر این تولد یک کودک تولد دوباره ی ماردش هم هست

برای این حرفم دلیل هم دارم

پیغمبر میفرمایند:وقتی زنی فارغ میشود تمام گناهانش پاک میشود

مثل کودکی که تازه متولد شده

پس عزیز دلم ای سبب پاک شدن گناهانم هزار بار تولدت مبارک

اکنون که به مرز ۲۰ سالگی رسیدی و من در تمام این سالها چون گلی رشد تورا دیدم و از بزرگ شدنت قند در دلم آب میشد و از اینکه روز به روز زیباتر میشدی به خود میبالیدم و اگر مریض میشدی از غصه میمرم و اگر و اگر و اگر...

ارزو دارم که روز ی۲۰سالگی فرزندت را جشن بگیریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/30ساعت 12:22  توسط مادر  | 

وقتی کوچک بودی در خانه ی مان چند گلدان دیفن داشتیم،از انها نگهداری می کردیم و من خیلی به آنها علاقه داشتم.

یک روز وقتی مشغول ظرف شستن بودم صدای گریه ات را شنیدم با عجله به طرفت آمدم تو دستت را به دهانت فرو برده بودی و با زبان کودکانه ات می گفتی آخ شدم.

ناگهان چشمم به برگهای دیفن افتاد و دیدم مقداری از آن کنده شده فوری فهمیدم که برگ دیفن را خورده ای نمیدانم تلخ بود با تند ولی تو دو روز تمام نتوانستی هیچ چیزی بخوری

هر چه سعی میکردم ماست یا کمی شکلات به تو بدهم فایده نداشت،بعدها در کتابی خواندم برگ دیفن خیلی تلخ است و خوردن ان باعث مسمومیت شدید وحتی ممکن است منجر به کوری شود.

خلاصه خدا خیلی به تو و ما رحم کرد و من بعد از آن دیگر هیچ وقت دیفن در خانه نگهداری نکردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/24ساعت 0:16  توسط مادر  | 

تابستان گرمی بود تازه از سر کار آمده بودم دختر کوچکم با ظرف بستنی جلو آمد، من که گرما کلافه ام کرده بود شروع به خوردن بستنی کردم و گفتم دستت درد نکنه چه بستنی به موقع ای ،چشمانت برقی زد وگفتی راست میگی خوشمزه است؟!

گفتم: بله از کجا خریدی؟!

گفتی:خودم درست کردم،

گفتم چه طوری؟؟!

گفتی:رفتم فروشگاه دیدم پودر بستنی آورده اند،من هم خریدم و با آن بستنی درست کردم.

در حالی که تعجب کرده بودم گفتم:چه جالب پودر بستنی جدید آمده!باید با شیر قاطی کنیم؟

گفتی:نه یه پودر را با یک لیوان آب قاطی میکنیم و در یخچال میگذاریم بعد از یک ساعت آماده است.

گفتم:قیمتش چند است؟

گفتی:70تومن

خیلی خوشحال شدم و در حالی که بستنی را می خوردم و مرتب از آن تعریف میکردم و نقشه میکشیدم که برای پذیرایی مهمانی آخر هفته  خوب است از این پودرها بخرم و تو هم مرتب مرا تایید میکردی..! بالاخره بستنی تمام شد و من به طرف ظرف شویی رفتم تا کاسه را بشورم یک لحظه چشمم به سطل زباله افتاد و دیدم دو لیوان خالی بستنی میهن در آن افتاده است. در آن لحظه نمیدانستم بخندم یا از ابنکه دو ساعت تمام سرکار بودم عصبانی شوم..
+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/17ساعت 1:11  توسط مادر  | 

امروز هوا خیلی سرد است،

بعضی از رستوران ها پشت شیشه هایشان

آدم برفی های بامزه ای درست کرده اند

و مرا یاد خاطره ایی شیرین می اندازند

انروز ناهار ماکارانی درست کرده بودم

،سفره را که پهن کردم

و ظرف ماکارانی را رویش گذاشتم

، سطل بزرگ ماست در دستم بود که زنگ خانه را زدند

،من هم با عجله سطل را روی سفره گذاشتم

و گفتم بچه ها دست نزنید تا من بیایم،

درب خانه را باز کردم خانم همسایه بود

،برای احوال پرسی امده بود،

نمیدانم چه قدر طول کشید

که ناگهان خانم همسایه جیغ بلندی کشید

و به پشت سر من اشاره کرد..

من هم برگشتم تا ببینم چه خبر شده

که ناگهان با یک آدم برفی کوچک

که فقط چشمان سیاهش پیدا بود

و با زبانی قرمز دور دهانش را میلیسید رو به رو شدم

بله خودتان میتوانید حدس بزنید چه اتفاقی افتاده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/14ساعت 19:58  توسط مادر  | 

یک روز به غار علیصدر در همدان رفته بودیم،و یکی از بچه هارا نیز با خودم برده بودم،جای زیبایی بود،من که همیشه سعی می کردم از هر فرصتی برای خدا شناسی فرزندانم استفاده کنم مرتب می گفتم: عزیزم نگاه کن خدا چه درست کرده واقعا عجیب است!

ببین خدا چه قدرتی دارد!

 و این گونه حرفهارا مرتب تکرار میکردم.

فرزندم که دیگر از حرفهای من خسته شده بود دستم را محکم گرفت و گفت:مامان جان کجای این غار عجیب است؟

به من نگاه کن،خدا مرا عجیب تر آفریده

به چشمان فرزندم نگاه کردم و فهیدم او دیگر بزرگ شده..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/13ساعت 19:45  توسط مادر  |